محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

روز به یادماندنی

نفس مامانی الهی مامان قربونت بره، پنجشنبه داشتیم باهات کار می کردیم که بگی مامان و بابا بابا فرشید مدام داشت میگفت بگو بابایی، من می گفتم بگو مامانی اما................................ بالاخره گفنی با......با، اگه بدونی اون لحظه چه لحظۀ زیبایی بود برای من می خواستم حسابی گازت بگیرم و بخورمت وقتی میگفتم بگو مامانی فقط می خندی و جیغ می زنی، اون روز تا به حالا خیلی خوشت اومده از بس می گی بابا، خسته و بی حال می شی و خوابت می گیره   ...
12 آذر 1391

خنده های بی امان

عزیز دلم محمد رضای خوشگلم دیروز بردیمت پارک الغدیر (سرزمین بازی و شادی) کلی اونجا ذوق می کردی و می خواستی خودتو از بغل بابا فرشید پرت کنی پایین و بری به سمت وسایل بازی، اونجا خیلی از خودت صدا در میآوردی و با اسباب بازی ها حرف می زدی و جبغ میزدی البته جیغت از روی ذوق کردن بود دیگه اینقدر ذوق کردی خسته شدی و تو بغل بابا جون خوابت برد بعد از اون رفتیم فروشگاه شهروند خرید کنیم که اونجا بود بیدار شدی و کلی ذوق می کردی ما چند ساله که مشتری دائمی اونجا هستیم و همه ما رو میشناسند وقتی تو مراقب ها رو دیدی کلی واسشون خندیدی و ذوق کردی اون ها که تو رو میشناختن کلی واست ضعف و غش کردند همشون یکی یکی اومدن و تو بغل کردن تو ...
11 آذر 1391

حموم

تموم زندگی من محمد رضا شما عاشق حموم کردنی خیلی خیلی تو حموم ذوق می کنی و بازی می کنی انقدر شاب شاب می کنی و دست و پا می زنی که نگو و نپرس در کل از آب خیلی خوشت میاد و اما اگه بابابیی بخواد رو سرت آب بریزه بدت میاد و جیغ می زنی ولی روی بدن خوشگل و سفیدت روی اون دست های کوچولوت و پاهای توپلوت خیلی دوست داری آب بریزه حالا قراره ازت تو حموم فیلم بگیریم و بذاریم تو وبلاگت عسلم   ...
7 آذر 1391

عشق مامان

سلام تموم هستی مامان روز پنج شنبه مصادف بود با مراسم شیرخوارگان حسینی که برای حضرت علی اصغر (ع) گرفته بودند و خیلی دوست داشتم توی این لباس ببینمت، مادر جون برات لباس علی اصغر گرفته بود و تنت کردیم و بردیمت مراسم خیلی خوب بود اما اولش شما خیلی بهونه می گرفتی می خواستی بری بازی کنی اما جا واسه بازی کردن نبود! برای همین تو بغل خاله جون بودی. چند تا عکس خوشگل تو خونه مادر جون ازت گرفتیم و واست تو وبلاگت گذاشتم . عشق مامانی داشتیم از مراسم شیرخوارگان برمی گشتیم که خاله جون گفت می خواد برات لباس سیاه بخره که برای امام حسین بپوشی اگه بدونی چقدر هزار ماشاءا... بهت میاد چند تا ازت عکس گرفتیم بیا پایین تر نگاه کن نفس مامانی ...
6 آذر 1391